نیمه وجودم آریسانیمه وجودم آریسا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

دختر زیبای ما آریسا

تاخیر

این مدت که نبودم دخترک کلی خانم تر شده و البته شیطون تر .... منم کما کان وظیفه مادری رو انجام میدم و گوش به فرما دخترک روزامو میگذرونم.... تنها تفاوتی که خیلی بین من و دخترک این روزا خیلی مشهوده اینه که من شدم دخرم(یعنی دخترم به زبون آریسا خانمم)و دخترک شده مادر من هرچیزی رو بخواد و هرجایی که بخواد بره با کلمه دخرم ادای دستور میکنه و منم به گوش جان میخرم دستوراتشو.... دخرم بریم دریا اموم کنم (حموم )دخرم بریم سوسوله (*سرسره)و......
30 تير 1393

برگشتن با کلی تاخیییر

سلام به همه..... هیچ توجیحی جز تنبلی ندارم و البته گرفتاری زیاد ولی تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم به آپ کردن وبلاگ دخترک.... ایشالا که بتونم و شرمنده شما و دخترکم نشم.....دوستتون دارم خیلی زیاد.....
30 تير 1393

صورتی من.....

لبهایش صورتی است..... گونه هایش صورتی است..اما کمی کمرنگ تر از لبانش... لباسش اغلب صورتی است.....فرقی نمیکند....گاهی کمرنگ تر گاهی پررنگ تر....واگرصورتی نبود حتما پاپیونی دارد که صورتی باشد....   صورتی رنگ لحظه های ماست...رنگ آشنای خانه ماست... صورتی رنگ لبخند خداست..ودخترکم عزیزترین موجود عالم است... عاشقتم دخترک.....یار لحظه های تنهایی من همدم لحظه های ناب من..... آریسای من......   ...
7 مهر 1392

دخترم تاج سرم...

دخترم تاج سرم من و تو هردو زیک اغازیم تو همان مادر فرداهایی من همان دختر دیروزینم نشه ی کهنه ی دیروزی من نقش فردای تئ نیست خوب می دانم من با همین چشم نباید به جهانت نگریست کاش می دانستی مادرت با همه ی هم نسلانش بذرهای بدوی می پاشد تا تو با ان پسر همسایه هردو یکسان و برابر باشید تا اگر ساده کلامش کردی کس نگوید که عجب! عاشق بود! برسی تا به نهایت تا بدان له ی اوج که تورا لای بود منع تصویر نگردی هرگز نه به سبک و مدل ترسیمت نه خدا ناکرده سر اعلامیه ی ترحیمت! ارزویم این است که در اینده ی فردایی تو نه تو حوا باشی نه شویت ادم همه انسان باشیم و من ان مادر دیروز نه که همان دختر امروز شوم وبر این فاصله ها با دمهای تو پیروز شوم.... ...
7 مهر 1392

18 ماهگی دخترک

18 ماهه شدنت مبارک دخترکم .. خیلی دوستت دارم ممانم لب تاب خرابه و نمیتونم عکس بزارم ایشالله میام با کلی عکسهای ناز از بهونه زنده بودنمممم.خدایا شکرت برای این نعمت...
3 مهر 1392

17 ماهگی دخترکم

سلاممم عزیزکم چشم قشنگ من مامانو ببخش وبلاگت رو با یک روز تاخیر آپ کردم چون مامانی مهمان داشت ...17 ماهگیت مبارک روزها خیلی سریع میگذره و من هرروز بیشتر ازدیرو دلتنگ کودکیت میشم ...یک همسایه داریم که نی نیشون 12 روزش شده دیروز صدای گریه اش میومد به بابایی گفتم دلم کوچولویی های دخترمو میخواد باز خیلی ماه بودی اما حیف که من حالم خوب نبود واونطور که باید استفاده نکردم به هرحال گذشت و من خدارو شاکرم که الانتو میبینم که روز به روز شیرینتر میشی و من به وجودت وابسته تر...  عکسهای گل نازم رو بعد میزارم تو وبلاگ......   ...
18 شهريور 1392

تب دخترکم و بستری شدن

دخترک نازم 6 شهریور بدترین روز زندگیم بود تب کردی مامان اصلاتبت پایین نمیومد بردیمت پیش دکترت با بابایی دکتر هم فرا دستور بستری داد تو بیمارستان هم تبت پایین نیومد مجبور شدم 30 دقیقه حمام پاشویت کنم تا بتونن سرم بزنن برات الهی بمیرم بچم خیلی اذیت شد خدا میدونه چی برمن گذشت خدا برای هیچ مادری نخواد ایشالله همه بچه ها همیشه سالم باشن.خیلی دوستت دارم مامان جونی......الان حالت بهتره وخوابیدی نفس زندگیم...... فدات بشم اینجا اتاق بازی بیمارستانه که هیچ کسی رو هم نمیزاشتی بیادتو ایشالله که هیچ وقت دیگه اینجا رو نبینی ...
18 شهريور 1392